یه سلام با یه عالمه شرمندگی!اين مدت هم افسرده بودم هم سرم شلوغ بود و هم بلاتكليف بودم!راستشو بخواين يكي در مورد وبلاگم چيزايي گفت كه حتي تا اين پيش رفتم كه وبلاگمو حذف كنم!اون شخص بهم گفت كه وبلاگم خيلي درپيته و بايد حرفه اي تر كار كنم!راستشو بخواين من خيلي تو ذوقم خورد!اما وقتي در جواب اين حرفم كه گفتم خيلي از بچه ها به وبلاگ من سر مي زنن و اونا راضين و با نظراشون منو هميشه شرمنده مي كنن گفت نظر مهم نيست!مهم كيفيت كاره!حالا چه چند نفر به وبلاگت سر بزنن چه نزنن!اون موقع بود كه من حسابي غيرتي شدم!نمي دونم باور مي كنين يا نه ولي من فقط به عشق اين كه شما برام نظر مي ذارين آپ مي كنم!برا همين اصلآ حرفاي اون فرد برام مهم نيست! من وبلاگم هميشه جايي براي ابراز همدردي ميون ما طرفداراي مهران مديري ست تا وقتي كه شما بخواين!

راستي ديدين ما اصلآ شانس نياورديم؟خر ما از كره گي دم نداشت!من از همين جا از آهو جون مي خوام كه با ما همكاري كنه!من چند بار گفتم الانم مي گم اين آرزوي من و همه ي طرفداراي مهران مديري هست كه ايشون يه گوشه چشمي به ما داشته باشن!پس از آهو خواهش مي كنم كه اين لطف رو از ما دريغ نكنه!

اين دفعه هم مثله دفعه هاي پيش گل كاشتين!ماشاالله همتون يه پا نويسنده اين برا خودتون!چه متن هاي زيبايي نوشته بودين!كلي عشقولانه بود!البته بيشتر متن ها اقتباسي بود.جز چند نفر كه خودشون نوشته يودن و جالب اين كه نوشته هاي اونا بيشتر به دل آدم مي نشست!مي گن هر چه از دل بر آيد خوش آيد!اينجا كاملآ اين موضوع صدق مي كنه!من ار همه بابت نوشته هاشون تشكر مي كنم!ولي نوشته ي يه نفر يه نظرم عالي بود!حتمآ شما هم همين حس رو نسبت به نوشته اش داشتين!كلآ من عاشق نوشته هاي اين دخترم!خيلي فوق العاده ست!مي خوام وبلاگشو معرفي كنم تا شما هم باهاش بيشتر آشنا بشين!اون شخص كسي نيست جز سپيده خانوم گل!اينم ويلاگش:

                 www.shahrematarsaki.blogfa.com

يه خبر خوشحال كننده ي ديگه اين كه آتنا جونم يه وبلاگ درست كرده!حدس بزنين در مورد چي؟معلومه ديگه!مهران مديري!در واقع وبلاگش اختصاص داره به عكساي مهران مديري!از من به شما نصيحت حتمآ به وبلاگش سر بزنين!اينم آدرسش:

                            www.atipic.blogfa.com

 ديگه بيشتر از اين منتظرتون نمي ذارم و بقيه ي خاطراتمو مي نويسم:

بعد از تموم شدن ناهار همه آماده ي فيلمبرداري شدن!چشمتون روز بد نبينه تصور كنين تو يه فضاي كوچيك كه پر از تشويش و اضطراب هم بود(براي اين كه هنوز قسمت شب آماده نبود) يه عالمه بچه وول مي خوردن!هر چي بهشون تذكر مي دادن انگار نه انگار!يكي نيست بهشون بگه آخه هر چيزي يه جايي داره!آخه وسط فيلمبرداري كي عكس مي گيره كه شما دوميش باشين؟حالا همه ي اينا به كنار!تا مهران مديري وارد شد يه خانوم مسن اومد جلو و گفت:آقاي مديري اين عباس من عاشق شماست!باور كنين اگه هر شب كاراي شما رو نبينه آروم نمي گيره!فقط موقعي آرومه كه سريال شما پخش مي شه!الانم منتظره كه با شما عكس بگيره!بچم خجالتيه ديگه!من با خودم فكر كردم چه عالي!بچه ها تو اين سن هم عاشق مهران مديري هستن!واقعآ چه بچه ي با شعوري!ولي وقتي آفا عباس رو ديدم شكه شدم!باور كنين اين عباسي كه مادرش درباره اش حرف مي زد از مهران مديري بزرگ تر بود!بيچاره مهران مديري!فكر كنم اونم عين من منتظر يه بچه ي ۵-۴ ساله بود نه يه مرد گنده!خلاصه بعد از يه مدت طولاني بالاخره گروه تصميم گرفتن كه فيلمبرداري رو شروع كنن!اما مگه اين بچه ها مي ذاشتن!يا جيغ مي زدن يا عكس مي گرفتن يا وقتي هم كه اونا ساكت بودن بازيگرا خراب مي كردن!من واقعآ تو اون لحظه دلم براي مهران مديري سوخت!خيلي اعصابش خورد شده بود!ولي بالاخره همه چيز درست شد و گروه داشتن با آرامش تمام فيلمبرداري مي كردن!منم با كمال اشتياق سرگرم تماشاي پشت صحنه بودم كه از شانس گندم غول برره اومد جلوم وايساد!ديگه شما تصور كنين من چي مي تونستم ببينم!همه چيز بر وفق مراد بود كه يه دفعه صداي پاهايي كه از پله بالا ميومدن همه چيز رو به هم ريخت!همه برگشتن تا منشا صدا رو پيدا كنن!اون موقع بود كه ار خودم به خاطر آوردن چنين دسته گلي خجالت كشيدم!حدود ۶ تا دختر و پسر جوون با يه كيك كه شايد ابعادش ۱متر در ۲ متر بود داشتن ميومدن بالا!رو وسط كيك با شكلات درشت اسم مهران مديري بود و اسم بقيه ي عوامل كوچيك تر اطرافش به چشم مي خورد!واقعآ بايد ميومدين و مي ديدين!من هر چي بگم شما نمي تونين تصور كنين!البته بيچاره ها شانس نداشتن چون تا وارد شدن دوباره بچه ها شروع كردن به جيغ و داد و مهران مديري هم كاسه ي صبرش لبريز شد و با عصبانيت از جاش بلند شد و رفت تو يه اتاق ديگه و به دستيارش گفت كه تا اين بچه ها نرن طبقه ي پايين من ضبط نمي كنم!واقعآ حق داشت!من اگه جاي اون بودم زودتر از اينا اين كارو مي كردم!ما هم بعد از چند ساعت راهي خونه شديم!وقتي از در باغ بيرون ميومديم فقط جمعيت بود كه با دسته گل منتظر بود كه وارد باغ بشه!انقدر با حيرت به داخل نگاه مي كردن كه من دلم برا همشون سوخت و مخصوصآ در رو باز گذاشتم!راستي اينو بگم كه چند قسمت بعد مهران جونم از دسته گل رويايي من تو شب هاي برره استفاده كرد!تو يه صحنه شيرفرهاد به ليلون گل مي داد كه من يهو ديدم چه قدر اين گلها آشنان!و وقتي متوجه شدم كه اينا گلاي خودمه كلي ذوق كردم!مردم فيلم بازي مي كنن انقدر ذوق نمي كنن كه من ذوق كردم!اينم ناگفته نمونه كه بالاخره اون شب كار به پخش نرسيد و يه قسمت تكراري پخش شد!

اينم از خاطرات من!ببخشيد كه انقدر شما رو معطل نگه داشتم!اگه وقت كنم مي خوام پست بعدي يه داستان بنويسم!داستاني در باره ي مهران مديري!پس فعلآ تا پست بعدي باي!

                                                            


 

نوشته شده توسط شراره در سه شنبه ششم آذر 1386 ساعت 20:27 موضوع | لینک ثابت