سلام!سلام!
چطورين با معرفتا؟من ديگه كم كم داشتم رواني مي شدم!
باور كنين ۵ بار يه مطلبو نوشتم هر ۵ بار پاك شد!
آخه ديگه از منم بد شانس تر هست؟
ولي خيلي حرف دارم باهاتون!فكر كنم پست اين دفعه خيلي طولاني بشه!اول از همه بگم كه ۲۲ آبان تولدمه!
از الان بگم كه اگه مي خواين كادويي چيزي بخرين به فكر باشين!
شوخي كردم!نظراي شما بهترين كادوه برا من!
در ضمن مي خوام بعد از تموم شدن خاطرات شب هاي برره داستان بنويسم!البته در مورد مهران مديري !حتمآ نظرتونو در اين باره به من بگين!
جاتون خالي چند روز پيش رفتم دانشگاه شقايق!دانشگاه كه چه عرض كنم!سالن مد!
بعد از اين كه كلاس خودم تموم شد با سرعت جت خودمو رسوندم خونه و براي اين كه آبروي شقايق نره حسابي به خودم رسيدم!اونقدر كه ديگه صداي شقايق در اومد كه حراست رات نمي ده!آخه قرار بود تو دانشگاهشون يه كنسرت برگزار بشه!كنسرت موسيقي سنتي!دانشجوها خودشون ساز مي زدن!
دانشگاه شقايق خيلي معروفه!نه از نظر علمي ها!از نظر تيپ و قيافه ي دانشجوها!مخصوصآ پسراش!
البته به چشم برادري!خلاصه سوار ماشين شديم و به طرف دانشگاه حركت كرديم!نميدونم اين خواهر ما اين جور رانندگي رو از كي ياد گرفته!عين پسرا رانندگي مي كنه!
منم كه ترسو!مردم تا رسيديم!صداي ضبطم تا آخرين حد زياد كرده بود!وقتي رسيديم چشمتون روز بد نبينه....!نمي دونم اين پسرا تا حالا كجا بودن كه ما نديده بوديمشون!منم كه بي جنبه!
خلاصه با هزار زحمت از در برادران وارد شديم!دم سالني كه قرار بود كنسرت توش برگزار بشه فقط دختر وايساده بود!معلوم نيست دخترا از كي تا حالا به موسيقي سنتي اينقدر علاقه مند شدن!
خداييش كنسرت خيلي باحالي بود!يه پسره بود به اسم احسان كه تار مي زد!خيلي نفس بود!من كه از اوا تا آخر بهش خيره شده بودم!
اي بسوزه پدر عاشقي!ولي خب مهران خودم يه چيز ديگست!
اينم از قضيه ي عشق و عاشقي ما!
حالا بگذريم!چون خيلي كار مونده!بايد برنده هارو معرفي كنم!بعدشم كه بالاخره براي ششمين بار خاطرات شب هاي برره رو بنويسم!پس منتظرتون نمي ذارم!
جواب مسابقه:پرويز نشاط ـ امير محلاتي(فاميليشو خودمم يادم نبود!از نازنين تقلب كردم!
)
و برنده ها:
نفر اول:نازي جون خودم(كه من ديگه نمي دونم در باره ي اطلاعات اين چي بگم!واقعآ كم اوردم
)
نفر دوم:زهره جون(عزيزم به تو هم بابت هوشت تبريك مي گم!
)
واي واقعآ از دستتون ناراحتم!چرا اين قدر برنده ها كمن؟عيبي نداره!چون بيشتر شما نصفيشو درست گفتين!فقط نمي دونم چرا فكر كردين اسمش تو ديدار علي بوده؟
واي از شما هم ممنون!![]()
سحر ـ سپيده ـ پوريا ـ عرشيا ـ ليدا ـ پريناز ـ
ممنون از همتون!اين عكسو كه خيلي باحاله تقديم مي كنم به همتون!چون اين دفعه جايزه ندارم!![]()

باز هم ماه دي و شروع امتحانات
!ولي من بر خلاف همه خيلي خوشحالم!چون قراره تو اين ماه برم و مهران مديري جون خودمو ببينم!
قراره برم پشت صحنه ي شب هاي برره!
دوستام وقتي اين موضوع رو شنيدن خيلي ذوق كردن!منم تا تونستم خودمو گرفتم!
ولي چشمتون روز بد نبينه!يه روز رفتم مدرسه ديدم همه دور يكي از دوستام جمع شدن! بعد كه رفتم نزديك تر فهميدم كه اون زودتر از من رفته پشت صحنه و داره برا همه تعريف مي كنه!تازه فهميدم كه خانوم از آشنا هاي سيامك انصاريه و به عنوان مهمان رفته اونجا!
خيلي حرصم گرفت!ولي با اين حرف كه هيچكس مثله من مهران مديري رو دوست نداره يه كم آروم گرفتم!
و اصلآ هم به روي مبارك نياوردم!بالاخره روز موعود يعني ۱۸ دي از راه رسيد!من فرداش امتحان عربي داشتم!ولي از اونجا كه عربيم خوب بود هيچ نگراني اي نداشتم!يعني اصلآهيچ چيزي نمي تونست خوشحالي منو از بيا ببره!واقعآ داشتم بال در مي آوردم!
آخه براي اولين بار مي تونستم اونو سر كارش ببينم!حتمآ اگه شما هم جاي من بودين همين حسو داشتين!خلاصه به قصد لوكيشن شب هاي برره سوار ماشين شديم!توي راه دم يه گل فروشي وايساديم و من يه دسته گل با رنگ شاد خريدم!شاد درست مثله خودم!
لوكيشن يه باغ بزرگ توي سعادت آباد بود!بعد از كلي پرس و جو بالاخره اونجا رو پيدا كرديم!باغ اينقدر بزرگ بود كه يه طرف كوچه رو پر كرده بود و دمش هم پر بود از ماشين! و ما اگه خشايار الوند(نويسنده)كه يه جورايي با ما آشناست نمي ديديم معلوم نبود بتونيم در ورودي رو پيدا كنيم يا نه!توي باغ پر بود از مرغ و خروس و الاغ!دو تا الاغ بودن كه همش به هم لگد مي زدن!
فكر كنم اونا هم مثله من زيادي شنگول بودن!
يه طرف هم پر بود از بچه مدرسه اي كه انگار اومده بودن گردش علمي!
هواي باغ خيلي سردتر از بقيه ي جاها بود! و نم نم بارون هم شروع شده بود!وارد ساختمون شديم!واقعآ كثيف بود!نمي دونم چه شكلي اونجا دووم مياوردن!
همه ي بازيگرا هم مشغول چرت زدن بوده!سيامك انصاري تو اتاق گريم!سعيد پيردوست تو راهرو!خلاصه معلوم بود همه حسابي خستن!البته از مهران مديري خودم هيچ خبري نبود!انگار هنوز نيومده بود!ساعت نزديك ۱ بود و قرار بود گروه همون قسمتي رو ضبط كنن كه قراره شب پخش بشه!كه به نظر من غير ممكن بود!
محمد شيري خيلي مهمون نواز بود!وقتي ديد ما سر پا وايساديم رفت و برامون صندلي آورد!من تو اين فكر بودم كه اگه مهران مديري نياد مجبورم دسته گل رو بدم به محمد شيري!
براي اين كه از اين فكرا بيام بيرون تصميم گرفتيم كه بريم و يه خورده تو فضاي باغ قدم بزنيم و دكورها رو تماشا كنيم!واقعآدكورها خيلي هنرمندانه ساخته شده بودن!همه چيز خوب و عالي بود به جز عده اي كه تو باغ بودن!از بستگان عوامل گروه يه سري خانواده براي بازديد اومده بودن!در تمام گروه سني بچه داشتن!كه خيلي هم اذيت مي كردن!ديگه كم مونده بود مجسمه ي بز برره رو از جا بكنن!از در و ديوار مي رفتن بالا!من واقعآ از دستشون حرص خوردم!ولي از همه جالب تر محمد رضا هدايتي و فلامك جنيدي بودن كه داشتن زير بارون قدم مي زدن!محو تماشاي همين چيزا بودم كه يه دفعه يه ماشين كمري مشكي وارد محوطه شد و توجه همه رو به خودش جلب كرد!در ماشين باز شد و يه مرد خوش تيپ با يه باروني باكلاس از توش پياده شد و براي گروهش دست تكون داد!بله!اين آقاي خوش تيپ همون مهران مديري خودمون بود!![]()
خب ديگه كافيه!بيخود هم غر نزنين كه چرا مهران مديريش كم بود!بقيش مال دفعه ي ديگه! تا پست بعدي باي!![]()
نوشته شده توسط شراره در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت 12:19 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
دیگه نمي شه بيش از اين سكوت كرد...
چاکر همتونم....!
مهران مديري در طنز ايران تكرار نمي شود...!
خاطرات من و شیر فرهاد(2)
تولدم مبارک!
خاطرات من و شیر فرهاد
به مهران مدیری رای بدین!
رازهاي زندگي مهران مديري
مسابقه!بدو بیا!
درباره وبلاگ

من شراره متولد 22/8/67 هستم.اين وبلاگو تقديم مي كنم به مهران مديري و همه ي علاقه مندان اين هنرمند توانا و می نویسم:تقدیم به نقطه چین زندگیم....
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY