سلام.چطورين؟ميدونم سؤال مزخرفي پرسيدم!
آخه مگه مي شه آدم با شروع شدن سال تحصيلي خوشحال باشه؟
البته من وقتي مدرسه مي رفتم اين حسو داشتم!نمي دونم شايد دانشگاه فرق بكنه!ولي در هر صورت تابستون و خوردن و خوابيدن و ... يه چيز ديگست! مطمئنم بيشتر تون با من هم عقيده هستين!البته به غير از بچه خرخونااااا
در ضمن من از يه جهت ديگه هم ناراحتم!
مي پرسين چي؟خب معلومه!چون خيلي از شما دوستاي گلم كه برام نظر مي ذاشتين دانش آموز يه دانشجو بودين و حالا ديگه كمتر وقت دارين كه به وبلاگم سر بزنين!اون وقت من به چه اميدي آپ كنم؟ولي بذارين قبل از اين كه ادامه ي خاطراتمو بگم ازتون يه قول بگيرم و اونم اينه كه حتمآ بهم سر بزنين!چون من فقط به خاطر شما مي نويسم!پس قول دادينااا!هر كي بزنه زير قولش نامرده!حالا بشنوين ادامه ي داستانو:

خلاصه من داشتم با كلي ذوق و شوق پشت صحنه رو نگاه مي كرديم و با كلي زحمت جلوي خودمو نگه مي داشتم كه سر بعضي قسمت ها نخندم!ولي خداييش فكر كنين اگه يه وقت كنترلمو از دست مي دادم و مي خنديدم چه برخوردي با من مي كردن؟!
احتمالآ در اون صورت عمرآ روم مي شد بيام اينجا و اين همه بلبل زبوني كنم!خدا رو شكر كه اين اتفاق نيفتاد!
وگرنه من با چه رويي تو چشماي مهران نگاه مي كردم!
حالا بگذريم!راستي همون موقع بود كه من چشمم به رضا شفيعي جم افتاد و فهميدم كه قراره به جاي جواد رضويان بياد!آدم باحالي بود.چون هر چي مي گفتن ساكت!مي خوايم ضبط كنيم!از رو نمي رفت و يه بند حرف ميزد!هيچكي هم جرئت نمي كرد بيرونش كنه!
من همين طور محو تماشا بودم كه شبنم بهم گفت كه مي خواد بره اتاق كناري و با چند نفر مصاحبه كنه!و بهم گفت كه من همون خا منتظرش باشم!منم از خدا خواسته قبول كردم و دوباره مشغول تماشا شدم!گروه مشغول فيلمبردازي سكانسي بودن كه باالاجبار بايد چراغ هارو خاموش مي كردن! با صداي ۳ ۲ ۱ چراغا خاموش شد!منم برا خودم يه گوشه اش مظلوم وايساده بودم!بعد از اين كه اون سكانس با موفقيت گرفته شد چراغارو روشن كردن!ولي....!
چشمتون روز بد نبينه!من حاضر بودم اون لحظه هر چي دارم بدم ولي زمين دهن وا كنه و من برم توش!
وقتي چراغا روشن شد من ديدم كه تو اتاق حدود ۵۰ ـ۶۰ تا مرد وايسادن و فقط من يكي اون وسط دخترم!واقعآ خجالت كشيدم!
برا همين فوري فرار رو بر قرار ترجيح دادم و از اتاق زدم بيرون!ولي وقتي اومدم بيرون تازه فهميدم چه غلطي كردم!چون اتقدر هوا سرد بود كه نگو! ولي ديگه چي كار مي شد كرد؟نه مي تونستم برم تو اتاقي كه داشتن فيلم برداري مي كردن نه مي تونستم برم اون جايي كه شبنم داشت مصاحبه مي كرد! شما اگه جاي من بودين چي كار مي كردين؟ البته گفتنش الان كه راحت پشت كامپيوتر لم دادين خيلي راحته!بايد جاي من مي بودين!بالاخره براي جلو گيري از منجمد شدن مجبور بودم عين ديوونه ها اون جا قدم بزنم!البته اين تشبيه عين ديوونه ها زماني به فكرم رسيد كه با نگاه عواملي كه براي كاري از اتاق خارج مي شدن مواجه شدم!
ولي چه مي شد كرد!خلاصه بعد از يه مدت كه به نظرم يه قرن اومد و ديگه نزديك بود گريه كنم خانوم ملك زاده از اتاق اومد بيرون و منو به همون اتاقي كه شبنم داست مصاحبه مي كرد دعوت كرد! واقعآ خدا پدر و مادرشو بيامرزه!بعد از اين كه مصاحبه تموم شد تصميم گرفتيم برگرديم كه يهو يكي از عوامل پريد تو اتاق و پرسيد كي مي دونه زمان دقيق پخش سريال كيه؟من واقعآ تعجب كردم!يعني اينا حتي زمان پخش سريالشونو هم نمي دونستن؟ولي تعجبم زماني بيشتر شد كه متوجه شدم فقط تو اون جمع اين منم كه اين اطلاعات مهمو دارم و با كلي افتخار كه انگار فرمول سخت ترين مساله ي رياضي رو بلدم زمان پخشو به اطلاع رسوندم!
تازه اون وقت بود كه فهميدم گروه سازنده ي مجموعه ي باغ مظفر مي خوان براي اولين بار اين مجموعه رو دور هم و از تلويزيون ببينن! اون وقت بود كه فهميدم من چه قدر خوش شانسم!
هنوز ۵ دقيقه هم از اون اطلاع رساني مهم من نگذشته بود كه همه ي گروه دور يه تلويزيون كوچيكه درب و داغون جمع شدن و با كلي اشتياق منتظر شروع سريال بودن!من و شبنم هم عين بيچاره ها دم در ايستاده بوديم و داشتيم به اين صحنه ي جالب نگاه مي كرديم!من كه فقط به مهران مديري كه به صفحه ي تلويزيون نگاه مي كرد ميخكوب شده بودم!همين موقع بود كه مهران مديري سرشو برگردوند و تازه متوجه ما شد و گفت:خانوما چرا دم در وايسادين؟بفرماين تو!بفرمايين! وااااااي!كدومتون مي تونه درك كنه من اون موقع چه حسي داشتم!يعني واقعآ حس مي كنم كه يه معجزه رخ داد كه من با مغز نيفتادم زمين!شايدم اين دست شبنم بود كه منو نگه داشت!در هر صورت مي تونم تا جرئت بگم كه اين يكي از قشنگ ترين لحظه هاي زندگيم بود! وقتي به خودم اومدم كه روي مبلي نشسته بودم و به جاي ديدن سريال به مهران مديري نگاه مي كردم!ولي اگه بدونين بازيگرا چه كيفي مي كردن از بازيشون و چقدر مي خنديدن!حتي سر صحنه هايي كه اصلآ خنده نداشت!اما اون قسمت از باغ مظفر براي من خاطره انگيزترين چيزي شد كه تا حالا ديدم!و همچنين اون روز يكي از بهترين روزها!ديگه بعد از ديدن سريال ما هم راهي خونه شديم و اون روز پر ماجرا تموم شد!و اين هم آخرين قسمت از خاطرات من ازپشت صحنه ي باغ مظفر!اگه فكر مي كنين كه از دست من و خاطراتم خلاص شدين كور خوندين!چون من بعد از اين مي خوام خاطراتمو از پشت صحنه ي شب هاي برره بنويسم!پس منتظر باشين و قول بدين كه عين دفعه ي قبل با نظراتون منو راهنمايي كنين!![]()
نوشته شده توسط شراره در سه شنبه سوم مهر 1386 ساعت 17:30 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
اتقاد تند توکا نیستانی، دفاع امیر مهدی ژوله، صحبت های لیلی گلستان و نظرات رشید پور
دیگه نمي شه بيش از اين سكوت كرد...
چاکر همتونم....!
مهران مديري در طنز ايران تكرار نمي شود...!
خاطرات من و شیر فرهاد(2)
تولدم مبارک!
خاطرات من و شیر فرهاد
به مهران مدیری رای بدین!
رازهاي زندگي مهران مديري
مسابقه!بدو بیا!
درباره وبلاگ

من شراره متولد 22/8/67 هستم.اين وبلاگو تقديم مي كنم به مهران مديري و همه ي علاقه مندان اين هنرمند توانا و می نویسم:تقدیم به نقطه چین زندگیم....
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY