سلام دوستای گلم!چطورين؟مي دونم خيلي از دستم دلخورين!حقم دارين به خدا!يعني من اگه جاي شما بودم حتمآ كارو به فحش مي رسوندم!البته بعضي از شما همين كارو كردين تقريبآ!ولي چه كنم كه طرفداراي مهران مديري رو هر جور كه باشن دوست دارم!چه بد اخلاق،چه بي ادب!به دل نگيرينا!با شما نيستم!اونايي كه نظر بي ادبي گذاشته بودن پاك كردم!بالاخره منم تو اين بلاگفا آبرو دارم!آهان راستش از بحث اصليمون خارج نشيم من مي خواستم دليل اين كه دير آپ كردمو بگم. mouse کامپیوترم کنده شده بود!چرا مي خندين؟چه دليل از اين محكم تر كه من انقدر دير آپ كردم!حالا ديگه منتظرتون نمي ذارم و بقيشو تعريف مي كنم!

رسيديم به اونجا كه من حوصله ام سر رفت و يه دفعه يه چيز به ذهنم رسيد...چون تو مدرسه همه ازم خواسته بودن كه عكس بگيرم و بهشون نشون بدم منم معطل نكردم و موبايلمو برداشتم تا يه فيلم خاطره انگيز از جناب انصاري بگيرم!حاضرم الآن شرط ببندم همتون با خودتون گفتين كه چه جرئتي دارم!اگرم نگفتين واسه اينه كه با اخلاقش آشنا نيستين!حالا من از اخلاقش نمي گم ولي همينو بدونين كه اگه بيدار مي شد و منو مي ديد به احتمال رياد الان بايد تو بيمارستان مي بودم و يا اگه ديگه اون روز خيلي خوش اخلاق بود من همون موقع وسط كوچه بودم!حالا يه چيز جالب تر بگم!من از شب قبلش كلي با موبايلم ور رفتم و كلي زدم تو سر خودم كه صداي دور بين موبايلمو قطع كنم!ولي انگار با من لج كرده بود!به هر كسي هم كه نشونش دادم نفهميد چه مرگشه!هر وقت باهاش عكس مي گرفتم صداي نكره اش تا هفت تا كوچه اون ور تر مي رفت!حالا تصور كنين من مي خوام با اون از جناب سيامك انصاري فيلم بگيرم!براي اين كه كسي شك نكنه رو به شبنم مي كنم و مي گم:راستس شماره ي اون دوستم چند بود...و مستقيم دوربينو رو سيامك تنظيم مي كنم و شروع مي كنم به فيلم برداري...خداييش هر كي منو مي ديد فكر مي كرد دارم شماره مي گيرم.بيچاره شبنم خيلي جا خورده بود و اصلآ نمي فهميد من چي مي گم ولي باز خوب شد سوتي نداد.خلاصه من ازش فيلم گرفتم و با ذوق و شوق كه انگار از كي فيلم گرفتم رو مبل لم ميدم.همون موقع است كه صداي جمعيتي مياد كه دارن به سوي همون اتاق سرازير ميشن!بازيگراي زن مجموعه هستن كه فكر كنم به همون دلايلي كه ما اومديم تو اون اتاق وارد اتاق مي شن!بايد با اخلاق من آشنا شده باشين و بفهمين كه به هيچ كدومشون سلام نكردم.خوب كاري كردم.گفتم كه نبايد به بازيگر جماعت رو داد!حالا بايد بهش اضافه كنم كه مخصوصآ اگه زن باشه!حالا بگذزيم!خلاصه جمع همشون جمع بود غير از بهنوش بختياري!يه كمي با هم گفتن و خنديدن!تا اين كه من به شبنم مي گم:بابا پاشو بريم بالا سر صحنه!اينجوري هم تو يه مصاحبه ي درست حسابي مي گيري هم من پشت صحنه رو مي بينم!بالاخره هم فال هم تماشا!از اتاق كه بيرون ميريم هوا كم كم داره تاريك ميشه!تازه مي فهمم كه هوا چقدر سرده و اصرار همه برا پوشيدن لباس گرم تر برا چي بوده!خيلي خودمو كنترل مي كنم كه به هم خوردن دندونامو كسي نبينه!تو حياط خانوم ملك زاده رو مي بينيم كه داره به طرف ما مياد و ميگه كه چند نفر رو برا مصاحبه آماده كرده.همين طور كه داريم ميريم يهو چشمم به يه ماشين خوشگل ميفته كه زير يه آلاچيق مخصوص پارك شده!انقدر خوشگل بود كه از خانوم ملك زاده مي پرسم اين ماشين كيه؟البته قبل از اين كه اون بگه هم مي تونستم حدس بزنم جوابش چه!ماشين مهران مديريه!به به!يه سوژه ي عكاسي ديگه!آهان اينو نگفتم كه اسم ماشين چيه!سوناتا!حتمآ الآن به من مگين چه نديد بديدم!ولي باور كنين اون موقع اصلآ سوناتا تو شهر نبود!يعني انقدر زياد نبود!يه سوناتاي سفيد خوشگل كه اتفاقآ وقتي داشتيم بر مي گشتيم ازش عكسم گرفتم!اينم عكسش!

وارد ساختمون كه مي شيم بازيگرا مشغول تمرينن!منظورم از بازيگزا مهران مديري،سيامك انصاري،نادر سليماني،نصرالله رادش،علي لك پوريان و... يادم نيست ديگه كيا بودن.اون صحنه اي بود كه داشتن يه شعر برا تبليغ صابون مي خوندن(صبح كه از خواب پا مي شيم....)اگه بدونين چقدر سر اين صحنه خنديدن...انقدر خنديدن كه من ديگه اعصابم خورد شد و فهميدم كه چرا بعضي شبا تلويزيون مجبور مي شه تكرار نشون بده!من اولش خيلي خودم رو كنترل كردم كه نخندم ولي بعدش مي خواستم داد بزنم كه اگه ممكنه تمومش كنين!آخه مردم چه گناهي دارن كه بايد هر شب تكرار ببينن!بالاخره هم اين مهران مديري بود كه گروه رو جمع كرد و بالاخره اين صحنه رو گرفت...!

خداييش از بس كه تايپ كردم خسته شدم.با اجازه بقيشو بعدآ مي گم...راستي به نظر دادنتون ادامه بدبن.اندفعه آمار خوبي بود...


 

نوشته شده توسط شراره در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 ساعت 3:12 موضوع | لینک ثابت