سلام بر و بچ مشتاق!چرا انقدر خشن با من رفتار می کنين؟بالاخره منم بايد يه جوري برا وبم مشتري جور كنم!خب با همه ي خشونت هايي كه شما در قبال من انجام دادين، ولي من نامردي نمي كنم و ادامه ي ماجرا رو تعريف مي كنم...و حالا ادامه ي ماجرا....

بله اوني كه منتظرش بودم اومد...مهران مديري...من يه بار ديگه از تجربه ام در مقابل مهران مديري براتون گفتم(حالا تو خاطراتم مفصل تر در اين باره توضيح مي دم)اما...اي واي پس چرا انقدر عصبانيه؟همين طور داره نزديك تر مي شه و با نزديك تر شدنش اخمشم بيشتر ميشه...خيلي ترسيدمآخه چرا....؟؟؟آهان تازه دوزاريم افتاد!خب شما اگه جاي اون بودين چي فكر مي كردين؟دو تا دختر كه اصلآ شبيه خبر نگارا نيستن و علي لك پوريان مقابلشون در حال شوخي و خنده...بيچاره مهران مديري فكر كرده بود ما دوست دختراي لك پوريان هستيم(البته دور از جون)ببينين بچم چه قدر غيرتيه...چه قدر نجيبه...!ولي حالا كه مي خواد اونو از اشتباه در بياره؟خوشبختانه خانوم ملك زاده خوب موقعي از راه مي رسه.

ملك زاده:آقاي مديري خانوما از هفته نامه ي سينما هستن.

آخيش!!!همين موقع بود كه مهران مديري اخماشو باز كرد و به ما كه به احترامش بلند شديم ميگه:خوش اومدين!بفرمايين خواهش مي كنم!

شبنم:آقاي مديري ان شاالله رفع كسالت شده؟(آخه مهران مديري تازه ديسك كمرش رو به بهبودي بود)

مهران مديري:مرسي.بله تقريبآ...

حتمآ مي پرسين من چي كار مي كردم و چرا حرفي نمي زنم؟خب پس بذارين از و ضعيت خودم بگم.من بعد از سلامي كه كردم همين طوري فقط بهش خيره شده بودم!مي دونم الآن با خودتون مب گين.اه.اگه من بودم الان فلان مي كردم...ولي باور كنين اگه شما هم جاي من بودين همين حسو داشتين!ان شاالله برا شما هم پيش بياد تا بفهمين من چي مي گم! تازه اين عكس العملم نسبت به كاري كه سر پشت صحنه ي شب هاي برره كردم عالي بود!(حالا اونم براتون مي گم.)حالا بگذريم.بعد مهران مديري رو كرد به لك پوران:علي پاشو بريم. الان بايد سكانس خونه ي نازي اينا رو بگيريم.بعد از خداحافظي موقت با لك پوريان شروع به صحبت با خانوم ملك زاده مي كنيم.در همين موقع از شانس گند ما يه روحاني محترم براي بازديد از پشت صحنه تشرف فرما شدن.خداييش قيافش يه جوري بود كه من اول فكر كردم گريمش كردن!شبيه پرويز پرستويي تو مار مولك بود!ولي نكته ي مهم اين جا بود كه وقتي چشمش به ما افتاد من با خودم گفتم كه الان كارو تعطيل مي كنه!فوري به خانوم ملك زاده گفتم :مي شه ما بريم تو اين اتاق؟

ـ بله خواهش مي كنم!وارد اتاق كه مي شيم سيامك انصاري رو مي بينم كه با همون گريم و لباس روي مبل خوابيده.ما هم روي مبل مقابلش مي شينيم.من حوصله ام خيلي سر رفته. در همين موقع يه فكري به ذهنم ميرسه....

خداييش بقيش جالب تره.ولي ادامش يه روز ديگه....


 

نوشته شده توسط شراره در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 ساعت 13:44 موضوع | لینک ثابت