اول از همه من بگم که به خاطر دعاهای شما طرفداراي عزيز مهران مديري گل من دانشگاه قبول شدم.
اونم تو رشته اي كه عاشقش بودم.
هميشه مي گفتم من اگه صبح روز كنكورم مهران مديري رو ببينم،مطمئنآ نفر اول كنكور مي شم!ولي خب چه كنم كه اون نيومد سر قرار!(چه بهانه اي بهتر از اين)
ديگه خلاصه مجبورم بهتون شيريني بدم!ولي از اون جايي كه از پشت كامپيوتر نمي شه تصمصيم گرفتم يكي از بهترين خاطراتمو بهتون تقديم كنم!![]()
اين خاطره مربوط به پشت صحنه ي باغ مظفره!وقتي توي مدرسه از دوستم شنيدم كه آدرس لوكيشن كار جديد مهران مديري كجاست داشتم از شدت خوشحالي مي مردم!
خيابان يخچال،كوچه ي كي نژاد(كه قبلآ بن بست بود)حتمآ مي پرسين چرا خوشحال شدم؟
چون كه خيلي به خونمون نزديك بود!چه فرصتي بهتر از اين؟منم به قول معروف شال و كلاه كردم و به اتفاق خواهرم راهي لوكيشن شديم!
خارجي ـروزـ دم باغ مظفر
هوا هنوز زياد سرد نشده و من از اين كه به حرف ديگران گوش ندادم و لباس زياد گرمي نپوشيدم خيلي خوشحالم.
يادم رفت تاريخ امروز رو بگم.امروز ۱۱/۱۰/۸۵ و من پس فردا امتحان شيمي ترم دارم.
ولي عين خيالم نيست!بالاخره در رو كه نيمه بازه هل مي ديم و وارد ميشيم.
دربان:با كي كار دارين؟از قبل هماهنگ كردين؟
خواهرم:بله.ما از هفته نامه ي سينما هستيم. با خانوم ملك زاده(مدير روابط عمومي) هم هماهنگ كرديم.
وارد خونه مي شيم.چقدر همه جا برام آشناست!هنوز برفي كه چند روز پيش باريده روي زمين به چشم مي خوره.يه آقايي از راه مي رسه و رو به ما مي گه:خانوم ملك زاده پيش آقاي مديري هستن. بفرماييد داخل تا تشريف بيارن.

وارد چادري مي شيم كه معلومه به عنوان سالن غذاخوري بر پا شده و عده ي زيادي اونجا هستا.بيشتر افراد دارن چاي مي خورن و از يه اتاق هم صداي تيتراژ سريال باغ مظفر مياد.ما روي دو تا صندلي پشت ميزي مي شينيم.برامون چاي و شيريني ميارن كه من از هر دوتاش متنفرم و فقط تو رودر بايسي مجبورم وردارم!به اطرافم نگاه مي كنم.نصرالله رادش داره يه گوشه اي با موبايلش حرف مي زنه.وقتي چشمش به ما ميفته انتظار داره كه بهش سلام كنيم.ولي من از روي تجربه به اين نتيجه رسيدم كه نبايد به بازيگر جماعت رو و به همين دليل با پررويي تموم رومو بر مي گردونم.
تا اين كه چشمم به علي لك پوريان ميفته كه با پررويي تمام داره بروبر به ما نگاه مي كنه.
البته بهش حق مي دم چون من كه هنوز خبرنگارايي بااين تيپ و قيافه نديدم.يكي نيست بهمون بگه مگه دارين مي رين عروسي!حوصلم بد جوري سر رفته!به شبنم(خواهرم)مي گم:بيا فعلآ با همين لك پوريان مصاحبه كن تا بقيه هم بيان! ميريم پيش لك پوريان.
شبنم:آقاي لك پوريان ما از مجله سينما مزاحمتون مي شيم.مايليد با ما مصاحبه بكنين؟
علي لك پوريان:مگه شما خبرنگارين؟بله ...حتمآ
(نمي دونم چرا تا اسم مجله ي سينما مياد همه هول ميشن؟خداييشم مجله با كلاسيه!)
خلاصه شروع به مصاحبه مي كنيم و اين آقاي لك پوريان هم سر هر مسئله اي شروع مي كنه به شو خي و خنده.سرگرم مصاحبه هستيم كه يه دفعه اوني كه منتظرش بودم مياد.... بله آقاي مديري....![]()
ادامه ي داستان يه روز ديگه.منتظر باشين...!![]()
نوشته شده توسط شراره در سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 17:51 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
اتقاد تند توکا نیستانی، دفاع امیر مهدی ژوله، صحبت های لیلی گلستان و نظرات رشید پور
دیگه نمي شه بيش از اين سكوت كرد...
چاکر همتونم....!
مهران مديري در طنز ايران تكرار نمي شود...!
خاطرات من و شیر فرهاد(2)
تولدم مبارک!
خاطرات من و شیر فرهاد
به مهران مدیری رای بدین!
رازهاي زندگي مهران مديري
مسابقه!بدو بیا!
درباره وبلاگ

من شراره متولد 22/8/67 هستم.اين وبلاگو تقديم مي كنم به مهران مديري و همه ي علاقه مندان اين هنرمند توانا و می نویسم:تقدیم به نقطه چین زندگیم....
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY