تبليغاتX
 پاورچين پاورچين درنقطه چين قلبم جاگرفتي!

تولدم مبارک!

خداحافظ ۱۸ سالگی!الان که به گذشته نگاه می کنم می بینم که ۱۸ سالگیم از همه پر بار تر بوده!واقعآ ازت ممنونم!تو این سال كنكور قبول شدم و رفتم دانشگاه!مهران مديري رو ديدم!و خيلي اتفاقات خوب ديگه!از شانس بدم تو روز تولدم يه سرمايي خوردم كه نگو! نمي دونم الان بايد چه حسي داشته باشم!ولي اميدوارم تو ۱۹ سالگيم اون اتفاقاتي رو كه هميشه دوست داشتم رخ بده!پس با خوشحالي تمام و اميد به آينده مي گم سلام ۱۹ سالگي!

چند روز پيش رفتم نمايشگاه مطبوعات!از غرفه ي چلچراغ  DVD جشن شب يلداي پارسال رو خريدم!خداييش جشنشون خيلي باحال بود!اگه بدونين وقتي مهران مديري اومد رو سن براش چي كار كردن!فقط صداي جيغ ميومد!تو رو خدا مجلشو بگيرين و فرمشو پر كنين!خيلي باحال مي شه اگه همديگه رو تو جشن ببينيم!خيلي دوست دارم همتونو ببينم!

راستي امروز يه مسابقه ي باحال دارم!نمي دونم مي شه اسمشو گذاشت مسابقه يا نه! حالا ديگه شما به بزرگي خودتون ببخشيد!

مسابقه: اگه قرار بود فقط يه جمله به مهران مديري بگين و تو همون يه جمله همه ي احساساتتونو بيان كنين،اون جمله چي بود؟

 مي خوام بهترين جمله رو انتخاب كنم!فقط خواهشآاحساساتتونو كنترل كنين تا بقيه ي طرفدارا غيرتي نشن!ديگه منتظرتون نمي ذارم!برم بقيه ي خاطراتو بگم!

به اونجا رسيده بوديم كه بالاخره جناب مديري تشريف اوردن و من با ديدنش بدبخت شدم!از بس نفس بود!حتي با سبيل هم خوشگله ماشاالله!حقا كه فاميلي مديري برازندشه!چون واقعآ گروهش با تمام وجود بهش احترام مي ذاشتن و ازش حساب مي بردن!البته نه اين كه بترسن!قشنگ معلوم بود كه همه دوسش دارن!با اومدن مهران مديري اعلام كردن كه وقت ناهار گروهه و همه به سمت قسمتي كه به عنوان سالن غذا خوري گروه استفاده مي شد راه افتادن!من تصميم گرفتم كه از اين موقعيت استفاده كنم و تا اطراف مهران جونم خلوته برم و گل رو بدم بهش!به سمت طبقه ي بالا راه افتاديم!من واقعآ داشتم مي لرزيدم!نمي دونم از شدت ذوق بود يا ترس!ولي هر چي بود خيلي دلنشين بود!مهران مديري داشت گريم مي شد و لباس مي پوشيد!صبر كرديم تا كارش تموم بشه!اما وقتي اين انتظار به پايان رسيد و اون زماني كه هميشه آرزوشو داشتم فرا رسيد من شده بودم يه تيكه سنگ!بي هيچ احساسي!وقتي از در اتاق اومد بيرون فقط من  بهش خيره شده بودم و هيچ حركتي انجام نمي دادم!عين مجسمه!هر چي شبنم بهم تنه زد هيچ فايده اي نداشت!واقعآ خدا رو شكر كه مهران مديري اون لحظه حواسش به ما نبود وگرنه مطمئنا فكر مي كرد من ديوونم!تا بالاخره اين صداي شبنم بود كه توجه مهران مديري رو به ما جلب كرد!سلام آقاي مديري!خسته نباشيد!(لازم به ذكر هست كه همون طور كه قبلآ گفته بودم من ار اين صحنه هيچي به خاطر نميارم و هر چي كه دارم مي نويسم از گفته هاي خواهرم هست!حتمآ دليل علمي داره كه وقتي آدم انقدر ذوق مي كنه هيچي يادش نمياد!درست انگار اصلآ همچين اتفاقي نيفتاده!)بالاخره بعد از ضربه هاي متوالي كه شبنم بهم وارد كرد من درست عين يه آدم آهني گل رو به طرفش دراز كزدم و با صدايي كه انگار از ته چاه ميومد گفتم:اين براي شماست!همين!باورتون مي شه كه من ديگه هيچي نگفتم!آخه چرا!كاش انسان ها مي تونستند حرف دلشونو راحت بزنن!اونوقت شايد هرگز عين من حسرت زمان هاي از دست رفته رو نمي خوردن!ولي جالب تر از همه اون لحظه اي بود كه مهران مديري مي خواست دسته گل رو از دست من بگيره!آخه دسته گل يه جوري بود كه جز قسمتي كه من گرفته بودم هيچ جاي دست ديگه اي نداشت!بيچاره مهران مديري!بعد از گفتن خيلي ممنون با يه صداي خيلي مهربون براي گرفتن دسته گل دستشو جلو اورد و سعي كرد كه بدون اين كه دستش به دست من بخوره اونو بگيره!(نجابتو حال مي كني!)ولي آخرشم دستش خورد به من!هر چه قدر من بي دست و پا و بي عرضه خودمو نشون دادم خواهرم شبنم شروع كرد به بلبل زبوني(اينجا لازمه يه چيري بگم!خواهرم يه فيلم ۹۰ دقيقه اي ساخته كه الانم توتمام ويديو كلوب ها هست به اسم شب ترديد!)اتفاقآ يه CD از فيلمش همراه با يه پوستر از اون با خودش اورده بود تا بده به استاد!برا همين شروع كرد به خود شيريني:آقاي مديري من يه فيلم ساختم كه الان اوردم خدمتتون تا اگه شما لطف بكنين اونو ببينين و نظرتونو راجع بهش به من بگين!البته من واقعا جسارت كردم كه اونو خدمت استادي مثله شما اوردم!ولي باور كنين كه اين براي من بزرگترين افتخاره كه شما در مورد فيلمم نظر بدين!(خودشيريني رو حال كردين!)اگه بدونين مهران مديري چه قدر تحويلش گزفت!مهران مديري:واقعآ اين فيلمو شما ساختين!من بهتون تبريك ميگم!كار خيلي مشكلي انجام دادين!حتمآ فيلمو مي بينم! اگه يه ذره ديگه اين ماجرا كش پيدا مي كرد من از شدت حسادت خودكشي مي كردم!آخه چرا من اصلآنمي تونستم مثله شبنم خوب صحبت كنم؟بعد از اثبات بي دست و پايي من و خودشيريني شبنم به طرف سالن غذاخوري به راه افتاديم!غذاشون باقالي پلو با گوشت بود و انقدر زياد كشيده بودن كه به غير از غول برره هيچ كس نتونست غداشو كامل بخوره! واي من كه همش حواسم به اين بود كه پس مهران مديري كجاست؟ و چرا نمياد غذا بخوره! وقتي از اومدنش نااميد شدم و تصميم گرفتم غذا بخورم سر و كله ي جناب مديري پيدا شد و همون يه قاشق هم از گلوي مبارك ما پايين نرفت! 

ديگه خسته شدم!ديدين اين دفعه چه قدر مهران مديريش زياد بود!حالا بذازين يه ذره اش هم برا دفعه ي بعد بمونه و وبلاگ ما هم بي مشتري نمونه!تا پست بعدي باي!


 

نوشته شده توسط شراره در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 ساعت 22:41 موضوع | لینک ثابت


خاطرات من و شیر فرهاد

سلام!سلام!چطورين با معرفتا؟من ديگه كم كم داشتم رواني مي شدم!باور كنين ۵ بار يه مطلبو نوشتم هر ۵ بار پاك شد!آخه ديگه از منم بد شانس تر هست؟ولي خيلي حرف دارم باهاتون!فكر كنم پست اين دفعه خيلي طولاني بشه!اول از همه بگم كه ۲۲ آبان تولدمه!از الان بگم كه اگه مي خواين كادويي چيزي بخرين به فكر باشين!شوخي كردم!نظراي شما بهترين كادوه برا من!در ضمن مي خوام بعد از تموم شدن خاطرات شب هاي برره داستان بنويسم!البته در مورد مهران مديري !حتمآ نظرتونو در اين باره به من بگين!جاتون خالي چند روز پيش رفتم دانشگاه شقايق!دانشگاه كه چه عرض كنم!سالن مد!بعد از اين كه كلاس خودم تموم شد با سرعت جت خودمو رسوندم خونه و براي اين كه آبروي شقايق نره حسابي به خودم رسيدم!اونقدر كه ديگه صداي شقايق در اومد كه حراست رات نمي ده!آخه قرار بود تو دانشگاهشون يه كنسرت برگزار بشه!كنسرت موسيقي سنتي!دانشجوها خودشون ساز مي زدن!دانشگاه شقايق خيلي معروفه!نه از نظر علمي ها!از نظر تيپ و قيافه ي دانشجوها!مخصوصآ پسراش!البته به چشم برادري!خلاصه سوار ماشين شديم و به طرف دانشگاه حركت كرديم!نميدونم اين خواهر ما اين جور رانندگي رو از كي ياد گرفته!عين پسرا رانندگي مي كنه!منم كه ترسو!مردم تا رسيديم!صداي ضبطم تا آخرين حد زياد كرده بود!وقتي رسيديم چشمتون روز بد نبينه....!نمي دونم اين پسرا تا حالا كجا بودن كه ما نديده بوديمشون!منم كه بي جنبه!خلاصه با هزار زحمت از در برادران وارد شديم!دم سالني كه قرار بود كنسرت توش برگزار بشه فقط دختر وايساده بود!معلوم نيست دخترا از كي تا حالا به موسيقي سنتي اينقدر علاقه مند شدن!خداييش كنسرت خيلي باحالي بود!يه پسره بود به اسم احسان كه تار مي زد!خيلي نفس بود!من كه از اوا تا آخر بهش خيره شده بودم!اي بسوزه پدر عاشقي!ولي خب مهران خودم يه چيز ديگست!اينم از قضيه ي عشق و عاشقي ما! حالا بگذريم!چون خيلي كار مونده!بايد برنده هارو معرفي كنم!بعدشم كه بالاخره براي ششمين بار خاطرات شب هاي برره رو بنويسم!پس منتظرتون نمي ذارم!

جواب مسابقه:پرويز نشاط ـ امير محلاتي(فاميليشو خودمم يادم نبود!از نازنين تقلب كردم!)

و برنده ها:

نفر اول:نازي جون خودم(كه من ديگه نمي دونم در باره ي اطلاعات اين چي بگم!واقعآ كم اوردم)

نفر دوم:زهره جون(عزيزم به تو هم بابت هوشت تبريك مي گم!)

واي واقعآ از دستتون ناراحتم!چرا اين قدر برنده ها كمن؟عيبي نداره!چون بيشتر شما نصفيشو درست گفتين!فقط نمي دونم چرا فكر كردين اسمش تو ديدار علي بوده؟واي از شما هم ممنون!

سحر ـ سپيده ـ پوريا ـ عرشيا ـ ليدا ـ پريناز ـ

ممنون از همتون!اين عكسو كه خيلي باحاله تقديم مي كنم به همتون!چون اين دفعه جايزه ندارم!

باز هم ماه دي و شروع امتحانات!ولي من بر خلاف همه خيلي خوشحالم!چون قراره تو اين ماه برم و مهران مديري جون خودمو ببينم!قراره برم پشت صحنه ي شب هاي برره! دوستام وقتي اين موضوع رو شنيدن خيلي ذوق كردن!منم تا تونستم خودمو گرفتم! ولي چشمتون روز بد نبينه!يه روز رفتم مدرسه ديدم همه دور يكي از دوستام جمع شدن! بعد كه رفتم نزديك تر فهميدم كه اون زودتر از من رفته پشت صحنه و داره برا همه تعريف مي كنه!تازه فهميدم كه خانوم از آشنا هاي سيامك انصاريه و به عنوان مهمان رفته اونجا! خيلي حرصم گرفت!ولي با اين حرف كه هيچكس مثله من مهران مديري رو دوست نداره يه كم آروم گرفتم!و اصلآ هم به روي مبارك نياوردم!بالاخره روز موعود يعني ۱۸ دي از راه رسيد!من فرداش امتحان عربي داشتم!ولي از اونجا كه عربيم خوب بود هيچ نگراني اي نداشتم!يعني اصلآهيچ چيزي نمي تونست خوشحالي منو از بيا ببره!واقعآ داشتم بال در مي آوردم!آخه براي اولين بار مي تونستم اونو سر كارش ببينم!حتمآ اگه شما هم جاي من بودين همين حسو داشتين!خلاصه به قصد لوكيشن شب هاي برره سوار ماشين شديم!توي راه دم يه گل فروشي وايساديم و من يه دسته گل با رنگ شاد خريدم!شاد درست مثله خودم! لوكيشن يه باغ بزرگ توي سعادت آباد بود!بعد از كلي پرس و جو بالاخره اونجا رو پيدا كرديم!باغ اينقدر بزرگ بود كه يه طرف كوچه رو پر كرده بود و دمش هم پر بود از ماشين! و ما اگه خشايار الوند(نويسنده)كه يه جورايي با ما آشناست نمي ديديم معلوم نبود بتونيم در ورودي رو پيدا كنيم يا نه!توي باغ پر بود از مرغ و خروس و الاغ!دو تا الاغ بودن كه همش به هم لگد مي زدن!فكر كنم اونا هم مثله من زيادي شنگول بودن!يه طرف هم پر بود از بچه مدرسه اي كه انگار اومده بودن گردش علمي!هواي باغ خيلي سردتر از بقيه ي جاها بود! و نم نم بارون هم شروع شده بود!وارد ساختمون شديم!واقعآ كثيف بود!نمي دونم چه شكلي اونجا دووم مياوردن!همه ي بازيگرا هم مشغول چرت زدن بوده!سيامك انصاري تو اتاق گريم!سعيد پيردوست تو راهرو!خلاصه معلوم بود همه حسابي خستن!البته از مهران مديري خودم هيچ خبري نبود!انگار هنوز نيومده بود!ساعت نزديك ۱ بود و قرار بود گروه همون قسمتي رو ضبط كنن كه قراره شب پخش بشه!كه به نظر من غير ممكن بود!محمد شيري خيلي مهمون نواز بود!وقتي ديد ما سر پا وايساديم رفت و برامون صندلي آورد!من تو اين فكر بودم كه اگه مهران مديري نياد مجبورم دسته گل رو بدم به محمد شيري!براي اين كه از اين فكرا بيام بيرون تصميم گرفتيم كه بريم و يه خورده تو فضاي باغ قدم بزنيم و دكورها رو تماشا كنيم!واقعآدكورها خيلي هنرمندانه ساخته شده بودن!همه چيز خوب و عالي بود به جز عده اي كه تو باغ بودن!از بستگان عوامل گروه يه سري خانواده براي بازديد اومده بودن!در تمام گروه سني بچه داشتن!كه خيلي هم اذيت مي كردن!ديگه كم مونده بود مجسمه ي بز برره رو  از جا بكنن!از در و ديوار مي رفتن بالا!من واقعآ از دستشون حرص خوردم!ولي از همه جالب تر محمد رضا هدايتي و فلامك جنيدي بودن كه داشتن زير بارون قدم مي زدن!محو تماشاي همين چيزا بودم كه يه دفعه يه ماشين كمري مشكي وارد محوطه شد و توجه همه رو به خودش جلب كرد!در ماشين باز شد و يه مرد خوش تيپ با يه باروني باكلاس از توش پياده شد و براي گروهش دست تكون داد!بله!اين آقاي خوش تيپ همون مهران مديري خودمون بود!

خب ديگه كافيه!بيخود هم غر نزنين كه چرا مهران مديريش كم بود!بقيش مال دفعه ي ديگه! تا پست بعدي باي!


 

نوشته شده توسط شراره در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت 12:19 موضوع | لینک ثابت


به مهران مدیری رای بدین!

سلام!چطورين؟من كه اعصابم داغونه!۳ باز با زحمت فراوان پست جديدم رو نوشتم ولي هر سه بار پاك شد!برا همين منم بي خيال آپ كردن شدم!ولي امروز سرحال ترم!برا همين اومدم يه آپ باحال بكنم!اما يه كم طولاني مي شه هااا!عيبي كه نداره؟خوب اول از همه يه چيزي بگم كه خوشحال شين!مجله ي چلچراغ رو كه مي شناسين؟خب هدا رو شكر!اگرم نمي شناسين اينو بدونين كه يه مجله هست به اسم چلچراغ!خيلي باحاله!من تقريبآ از وقتي كه چاپ شد مشتريشم!حلا اينا رو ول كنين!نكته ي جالبش اينه كه اين مجله هر سال شب يلدا يه مراسم مي گيره!كه تو اين مراسم افرادي كه قبلآ به عنوان كانديد معرفي شدن بر حسب تعداد آرايي كه اوردن به روي سن ميان!جشن پارسال مهران مديري هم بود!اينم عكس جشن پارسالشون با حضور مهران مديري و پيمان قاسم خاني!

ديروز كه من شماره ي جديد مجله رو خريدم آگهي فراخوان چلچراغ رو ديدم!براتون متن رو عينآمي نويسم!(البته نه همشو اونجنهايي كه به هران مديري ربط داره رو مي نويسم!)

عجيب ترين شب چله ي تاريخ چلچراغ

 براي ما بنويسيد چه كساني نام ايران را در سالي كه گذشت بلند آوازه كردند و چه كساني توانستند هويت ايراني را به مردمان جهان بشناسانند!از آنجا كه از الان ما شديدآدنبال كارهاي اجرايي جشن هستيم،وقت نداريم آدم هاي بلند آوازكننده ي نام ايران را در طي سال گذشته پيدا كنيم.چون بحمدالله در سطح كشور از اين آدم ها زياد داريم و اصولآشما خوانندگان عزيز چلچراغ در يافتن افراد يد طولايي داريد!لطف كنيد اسم كانديداي مورد نظرتان را در حوزه هاي زير بنويسيد و علت انتخابتان را هم ذكر كنيد!

تا امروز كانديداي پيشنهاد شده ي شما در حوزه هاي سينما،ورزش،موسيقي،ادبيات،علوم،وبلاگ نويسي و فعاليت هاي اجتماعي....به شرح زير هستند.در نوشتن نام كانديداهاي پيشنهادي شما هيچ اولويتي لحاظ نشده است،حتي ترتيب الفبايي.شما با علامت زدن در مربع كنار كانديدها به آنها راي بدهيد و كانديداهاي پيشنهادي خود را در پايين فهرست اضافه كنيد.(علت انتخاب فراموش نشود.)كانديداهايي كه تا به حال اسمشان را مطرح كرده ايد عبارتند از:

به خاطر اغتشاش آرا در بخش نشان نسل سوم،اين نشان را به دو زير شاخه تقسيم كرده ايم:

۱-نسان ويژه ي نسل سومي ها - در اين بخش تا به حال اين افراد را كانديدا كرده ايد:

هانيه توسلي

بهرام رادان

باران كوثري

گلشيفته فراهاني

۲-نشان محبوبيت ميان نسل سوم - در اين بخش تا كنون اين افراد از سوي شما كانديدا شده اند:

محسن چاووشي

عادل فردوسي پور

مهران مديري

فرزاد حسني

سروش صحت

خب فكر كنم منظورمو فهميدين!بله!درسته!من مي خوام ازتون خواهش كنم كه اين مجله رو بخرين و اين فرم رو پر كنين و به مهران مديري راي بدين!خيلي عالي مي شه نه؟

بعد از اين همه حرف كه زدم مي خوام برم سراغ جواب مسابقه ي قبل و معرفي برندگان و همچنين طرح سوال جديد:

جواب مسابقه:رامين ـ مهران ـ فرود ـ بيژن

و اما برنده ها:

نفر اول:مينا جون(كخ اتفاقآسوال مسابقه رو مسخره كرده بودچون به نظرش تابلو بوده! بايد بهش بگم باهوشي از خودتونه!)

نفر دوم:سحر خانوم گل(كه ماشالله يا گير ميده به اين كه مهران مديري چاق شده يا اين كه سنش بهش نمياد!خلاصه اعصاب منو خورد كرده!)

نفر سوم:زهره خانوم(كه كامل ترين جوابو داده!چون علاوه بر اسم فاميلي رو هم نوشته!اي ول حافظه!)

نفر چهارم:نازنين عزيز(كه فكر مي كنم شخره نامه ي بازيگرا رو هم حفظ باشه!)

نفر پنجم:پرستو جون(كه تمير ترين جوابو داده!ئرست عين برگه ي امتحاني!

واي!خسته شدم!چه قدر زياد بودن برنده ها!همه هم خانوم!آقايون شما هم عجله كنين!ولي جالب تر از همه اينه كه فقط يك نفر وبلاگ داره و اون هم كسي نيست جز سحر!كه من آدرس وبلاگشو مي ذارم اينجا!مباركت باشه عزيزم!

                           www.nazgolkhanoom.blogfa.com

ولي خيلي ها هم بودن كه نصفه نيمه جواب دادن يا مثل عسل اون موقه ها كم سن و سال بودن و اسم ها رو يادشون نيست. كه نامرديه اگه اسم اونا رو ننويسم:

فاطمه ـ يوسف ـ پوريا ـ عسل ـ عرشيا(كه بهش نشان شجاعت مي دم.چون خودش اعتراف كرد كه از روي بقيه تقلب كرده!)

از همتون ممنونم!اين عكسم به عنوان جايزه تقديم مي كنم به همتون!

و حالا مسابقه ي جديد:

اسم شخصيت هاي مهران مديري در فيلم هاي سينمايي ديدار و توكيو بدون توقف چيست؟

 مي دونم سخته ولي ممكنه!راستي بهتون قول داده بودم خاطرات شب هايي برره رو بنويسم!ولي اين پستم خيلي طولاني شده!قول مي دم حتمآدفعه ي ديگه جبران كنم!تا پست بعدي باي!


 

نوشته شده توسط شراره در یکشنبه ششم آبان 1386 ساعت 15:11 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting