تبليغاتX
 پاورچين پاورچين درنقطه چين قلبم جاگرفتي!

رازهاي زندگي مهران مديري

سلام.بابا چرا شما دعوا می کنين؟من يه سؤال پرسيدم كه شما اطلاعات عموميتون بالا بره!اون وقت شما سر يه سؤال كوچيك اينجوري مي كنين؟ اصلآ ما اينجا جمع شديم تا با اتحادمون از يه هنرمند حمايت كنيم نه اين كه فقط سر يه موضوع كوچيك با هم اختلاف پيدا كنيم!من اصلآدلم نمي خواد كه تو وبلاگم دو تا از طرفداراي مهران مديري از هم كينه به دل بگيرن!اول مي خواستم جواب سؤالو نگم ته بيشتر از اين دعوا نشه ولي بعد ديدم اين كار درست نيست!راستشو بخواين انقدر شما جواباي متفاوت دادين كه من هم به شك افتادم و كلي در اين زمينه تحقيق كردم.من هم ابتدا فكر مي كردم كه آقاي مديري متولد سال ۱۳۴۰ هستن!و اتفاقآتوي سايت هاي خيلي معتبري مثل www.iranactor.com این موضوع رو دیده بودم!يكي از پست هام با عنوان بيوگرافي هم از اين سايت استخراج شده! ولي بعد به وسيله ي نازنين جون يكي از دوستاي گلم كه حيلي هم در مورد آقاي مديري اطلاعات داره با كنفرانسي كه ايشون با بچه هاي گروه داشتن اشنا شدم!اين كنفرانس كه مربوط به ۴-۳ سال پيش هست آقاي مديري در جواب اين سؤال كه متولد چه سالي هستن جوا ب داده بودن ۱۳۴۶. ولي من باز هم بعد از مطرح كردن اين سؤال براي اطمينان بيشتر از يكي از دوستان نزديكشون اين سؤالو پرسيدم و همچنين از فاطمه خانوم گلم كه از خودم بيشتر قبولش دارم و كاملآ بهش اطمينان دارم!و باز هم در برنامه ي چشم انداز كه متاسفانه به اين دليل كه فايل صوتي بود من نتونستم اونو تو وبلاگم بذارم ايشون تاريخ تولدشونو گفته بودن!ديگه از اين كامل تر نمي تونستم تحقيق كنم!و حالا جواب مسابقه:

مهران مديري متولد ۱۸/۰۱/۱۳۴۶ در تهران مي باشد.

ولي لازمه اينجا يه چيزي بگم.خيلي از بچه ها گفته بودن تولد ايشون تو ماه دي هست. من وقتي سر پشت صحنه ي شب هاي برره رفته بودم يه سري دختر و پسر براي مهران مديري يك كيك بزرگ اورده بودن كه تاريخ اون روز ۱۸ دي ماه بود. همچنين روز ۱۸ دي كه سريال باغ مظفر پخش مي شد قسمتي بود كه براي مظفر خان تولد گرفته بودن.حالا من نمي دونم اين ۱۸ دي چه روزي؟

و اما مهم تر از اون برندگان مسابقه:

نفر اول:عسل خانوم گل(كه البته ديگه كم مونده بود منو بزنه تا جواب مسابقه رو بدم)

نفر دوم و موثق ترين جواب: نازنين عزيزم(اگه اين درست جواب نمي داد من شك مي كردم)

نفر سوم:آقا ايمان

كه متاسفانه نفرات اول و وم وبلاگ ندارن و من شرمندشون شدم ولي آقا ايمان گل درست گفته!پس من وبلاگشو مي ذارم اينجا!مباركش باشه!

                                       www.filmic.blogfa.com

ولی نباید نامردي كرد چون خيلي از دوستان گلم هم زحمت كشيدن و نه يك بار بلكه چند بار هم تو اين مسابقه شركت كردن!كه اسمشون رو مي نويسم و واقعآ از همشون تشكر مي كنم!

زهره،پريناز،سحر،آتنا،ليدا،پوريا،هستي،يوسف،برديا و پرستو

 و اما مسابقه ي اين دفعه!قول بدين سر اين دعوا نكنينا!

اسم شخصيت هايي كه مهران مديري در مجموعه هاي جنگ ۷۷، نود شب،پلاك ۱۴ و جايزه ي بزرگ بازي كرده است به ترتيب چه مي باشد؟

اينم از رازهاي زندگي مهران مديري:

 

*دوران در دبيرستان دلگشاي تهران تحصيل كرده است.

* در مدرسه شاگرد خوبي بود.
*برادر بزرگترش در ادبيات و موسيقي فعال است.
*دو برادرش سالهاست ساكن سوئد هستند.

*دروس زيست شناسي و ادبياتش فوق العاده خوب بودند.
*گاهي معلم ادبياتش كلاس را در اختيار او مي گذاشت و مي رفت.

*سال ۱۳۴۶متولد شد.
*محل تولدش ميدان بروجردي واقع در سر آسياب دولاب تهران است.
*در خانوادهاي متوسط به دنيا آمد.
*در كودكي بسيار دمدمي مزاج بود.
*يكي از آرزوهايش اين بود كه زيست شناس شود.
*بر عكس ساخته هايش بيشتر يه آثار جدي در فيلم سازي علاقه دارد.
*شروع كار طنز وي بسيار اتفاقي بود و علي عمراني در واقع پيشنهاد همكاري
در نوروز 72 را به او مي دهد.
*سال 1362 در نمايش هملت بازي كرد.
*در يك مجموعه تلويزيوني با خانم ثريا قاسمي كار كرده است.
*چند كار مذهبي د ر تلويزيون انجام داده بود.
*سال 65 وارد دانشگاه مي شود ولي تحصيل را نيمه كاره رها مي كند.
*در دوران سربازي عازم جبهه شده و در عمليات هاي مرصاد و حلبچه هم جنگيده است.
*او مي خواست نقاش شود ولي استعدادش را نداشت.
*از صداي خودش لذت مي برد.
*معتقد است بيش از انكه شاد باشد آدم غمگيني است.
*علاقه مند به كارگرداني سينما است.
*از شلوغي به سرعت خسته مي شود.
*از ويژگي هاي بازيگري اش مستقيم به دوربين خيره شدن است.
*داراي دو فرزند است.
*معتقد است كه شهرت سرطان است.
*پرواز شب اولين جرقه كارگرداني او در كار طنز است.
*با كارگرداني و بازي در ساعت خوش معروف شد.
*متاسفانه حواشي ساعت خوش باعث شد تا سه سال ممنوع الفعاليت شود.
*قرار بود در دو فيلم مسعود كيميايي با عناوين «ضيافت»و«سلطان»
بازي كند كه به علت ممنوع الفعاليت بودن ميسر نشد.
*با جنگ نوروز دوباره به تلويزيون بازگشت.
*اولين كنسرت رسمي وي در بهمن ماه 1383 در تهران اجرا شد.
*سال 83 برنده جايزه طوطي طلايي بهترين بازيگر براي نمايش «خرگوش»
شد.
*سال 84 بهترين كارگردان طنز از سوي شبكه 3 انتخاب شد.
*سال 82 براي فيلم سينمايي «همنفس»آواز خواند.
*به تازگي خواننده تيتراژ مجموعه هاي خودش است
*انتخاب تصنيف قديمي مجموعه باغ مظفر را به علت علاقه اش به««شجريان»»
انجام داد كه پيشتر اين تصنيف را اجرا كرده بود.
جالب است بدانيد كه شقايق دهقان سر صحنه پاورچين با مهراب قاسم خاني
آشنا شد و با هم ازدواج كردند. در حال حاضر صاحب دختري كوچك به نام
نيروانا مي باشد. مهراب قاسم خاني از جمله نويسندگان مجموعه طنز هاي مديري است.

اين عكسه يكي از باحال ترين عكساييه كه تا حالا ديدم.نظر شما چيه؟


 

نوشته شده توسط شراره در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 ساعت 18:12 موضوع | لینک ثابت


مسابقه!بدو بیا!

سلام!سلام!چطورین؟عیدتون مبارک!منو ببخشید که انقدر دیر آپ کردم!ديگه چي كار مي شه كرد!دانشجوييم ديگه!راستي ممنون از نظراتتون!واقعآ منو شرمنده كردين! اول از همه برم سراغ معرفي كساني كه به سؤالم درست جواب دادن!براي اونايي كه مثله سانوا و سانياي عزيزم سؤالو متوجه نشدن دوباره مي گم:منظورم اين بود كه mehranmanagery به چه معني اي هست!آهان!حالا دارين مي گين! ديگه دير شده! معما چو حل گشت آسان شود!

جواب:manager=مدير     در نتيجه:managery=مديري

البته بايد بگم كه اين كاملآ ابتكاري بود و آصلا از نظر قواعد انگليسي درست نيست! من يه روز سر كلاس زبان اين كشف مهم رو انجام دادم!مي بينين كه حتي سر كلاسم حواسم به مهران مديريه!

ديگه نوبتي هم باشه نوبت برنده ها و جايزشونه:

۱-تعصبي ترين جواب نسبت به زبان فارسي كه گفتن اصلآ درست نيست چون نصفيش فارسيه نصفيش انگليسي!كسي نيست جز آقا يوسف

۲-كامل ترين جواب كه من هم بالا به تقليد از ايشون جوابو نوشتم:دريا خانوم گل

و ابتكاري ترين جوابها هم هانيه خانوم و شهرزاد گل هستن!

و اما جايزه!جايزشون اينه كه مي تونن به اين آدرس وبلاگي كه مي گم مراجعه كنن و كيفشو ببرن!مي دونم الان فحش و ناسزايي نيست كه تقديم من نشه ولي مطمئنم كه اگه دليل انسان دوستانه ي اين كارو بدونين چيزي نمي گين!اين وبلاگ،وبلاگ خواهر گلم شقايقه! با اين كه زياد از وبلاگاي عاشقانه خوشم نمياد ولي وبلاگ اين يه چيز ديگست!

                                www.7shanbeha.blogfa.com 

اينم بالاخره يه جور تبليغه!

و اما مسابقه ي امروز:تازيخ تولد مهران مديري چيست؟منظورم روز و ماه و ساله!

ولي جايزه ي ايندفعه فرق مي كنه!هر كي درست بگه دفعه ي ديگه وبلاگ اونو تبليغ مي كنم!و اگه وبلاگ نداشت....مشكله خودشه!

اگر اين دفعه اين كارو نكردم واسه اين بود كه براي نفر اول فرق نمي كرد اين وبلاگ باشه يا وبلاگ خودش!(خودش فهميد!)

راستي بايد از دوستاي گلم تو وبلاگ هواداران پوريا پورسرخ تشكر كنم به خاطر لطفي كه نسبت به من داشتن!آخه من رفتم تو وبلاگشون و يه خاطره از پوريا پورسرخ براشون گفتم! كلآ من كارم خاطره تعريف كردن از بازيگراست!شما هم اگه وبلاگتون مربوط به بازيگريه خبرم كنين!شايد باهاش خاطره داشتم!

يه خبر بدم براتون دارم كه فيلم هميشه پاي يك زن در ميان است به دليل آماده نشدن موسيقي عيد فطر اكران نشد!من كه كلي ناراحت شدم!ولي اگه من جاي كمال تبريزي(كارگردان فيلم) بودم صبر مي كردم تا جشنواره!چون به احتمال زياد فيلم دايره زنگي كه مهران جون خودمم توش بازي مي كنه به جشنواره ميرسه!اونوقت مهران مديري ۲ تا فيلم تو جشنواره خواهد داشت و احتمال كانديد شدنش بسار زياده!دعا كنين اين طور بشه!

حالا اين عكسا رو تقديم مي كنم به همه ي كساني كه برام نظر گذاشتن!

 

راستي از دانشگاهم نپرسين كه حسابي حالم گرفتس!آخه عين بچه مدرسه ايا بايد هر روز هفته برم!تازه ضد حال اصلي تر اينه كه كلاساي ترم اوليا جداست!يعني دخترا جدا، پسرا جدا!خيلي ضايع است.نه؟البته من كه فقط براي كسب علم و دانش مي رم و اصلآ به اين چيزا كاري ندارم!(تو رو خدا نگين:آره جون خودت)ديگه همين! زيادي هم حرف زدم! بازم بياين و منو با نظراي عاليتون راهنمايي كنين!من ديگه برم!چون بايد براي فردا نقشه بكشم! نه از اون نقشه ها!منظورم نقشه ي ساختمونه!هنوز هيچي نشده شديم نقشه كش!

فعلآ باي!


 

نوشته شده توسط شراره در شنبه بیست و یکم مهر 1386 ساعت 12:27 موضوع | لینک ثابت


من و دانشجویی؟؟؟؟

سلام!حال شما؟ چی کارا می کنين با درس و مشق؟راستي از مهران مديري چه خبر؟ من نمي دونم چرا همه به مهران مديري حسودي مي كنن؟ مگه ازش چي ديدن؟اين شقايق خواهر من كه مي گه:بابا ول كنين اين بدبختو!زن و بچه داره بازم ول كنش نيستين؟ ولي آخه چه ربطي داره؟مگه من گفتم مي خوام باهاش ازدواج كنم؟مي گم دوسش دارم!اين همه آدم تو دنيا از يه چيزي خوششون مياد هيچ كسم سؤال پيچشون نمي كنه! ولي من گوشم به اين حرفا بدهكار نيست!من كار خودمو مي كنم!راستي شنيدم فيلم ((هميشه پاي يك زن در ميان است ))قراره عيد فطر اكران بشه؟واي!به نظر من كه عاليه!مطمئن باشين كه اولين نفري كه ميره تو سالن سينما منم!

يه چيزي مي خواستم بهتون بگم!من فردا دارم براي اولين بار ميرم دانشگاه! انقدر استرس دارم كه نگوووو!مي ترسم!آخه يكي نيست به من بگه تو خجالت نمي كشي با اين سن و سال مي ترسي؟ولي چه كنم!ديروز رفتم دانشگاهمونو كه تازه تاسيس كردن ديدم!

اگه بدونين چقدر باحال و بزرگ بود!براي من كه هميشه عقده ي مدرسه ي بزرگو داشتم چنين دانشگاهي عاليه!

ولي قبل از اون مي خواستم ازتون يه سؤال بپرسم:كدومتون مي دونين آدرس وبلاگ من به چه معني ايه؟منظورمmehranmanagery ؟تا حالا يادم نبود ازتون بپرسم!خب ديگه وقتتونو نمي گيرم. برام دعا كنين كه فردا تو دانشگاه برام هيچ اتفاق بدي نيفته.

 


 

نوشته شده توسط شراره در شنبه چهاردهم مهر 1386 ساعت 11:37 موضوع | لینک ثابت


ماجراي بستني و 600 سال بعد در مريخ

سلام به همه ی دوستان عزیزم!چطورین؟ بهتون خوش می گذره؟ من که هنوز علافم! آخه از شانس ما ورودی های ۸۶ امسال لطف کردن و یه دانشگاه نوساز برامون تدارک دیدن!به همين دليل من فعلآ در حال استراحت هستم!قبل از اين كه برم سر اصل مطلب بايد جواب چند تا نظر رو بدم.البته اين قسمت براي انتقاد يا تعريف شماست ولي وقتي غير منطقي باشه منم بايد يه چيزي بگم ديگه!چند نفر برام نظر گذاشته بودن كه وبلاگت اصلآ جالب نيست چون بيشتر مطالبت كپي هستن و آخر بيشتر پست هات نوشتي منبع سينماي ما يا فارس نيوز!خب من بايد در جواب اين افراد يه چيزي بگم!درسته كه نمي تونم در مورد جالب يا غير جالب بودن وبلاگم حرفي بزنم !چون اين مر بوط مي شه به سليقه ي هر فرد كه اونم به تعداد انسان ها بر روي زمين متنوع است!ولي در زمينه ي كپي بودن مطالبم بايد بگم كه وبلاگ من در باره ي شخصيه كه در عرصه ي هنر فعاليت مي كنه و من كه نمي تونم از خودم براش خبر درست كنم!اصلآ منطقي نيست!من فكر مي كنم اين جور خبر ها با ذكر منبع خيلي مطمئن تره!حالا ديگه نظر با شماست!

راستي من يه فكري كردم!مي خواستم نظر شما هم در اين باره بدونم!مي خواستم براي هر پستم يه سؤال در نظر بگيرم و هر دفعه كسايي كه درست جواب دادن رو معرفي كنم! ولي بعد به اين نتيجه رسيدم كه بايد همه ي نظرا به صورت خصوصي باشه كه از همديگه تقلب نكنين!و در اين صورت هيچ نظري برا خودم باقي نميمونه و اين برا وبلاگ من كه تازه داره برا خودش مشتري جور مي كنه بد مي شه!دوم اين كه اون وقت چه جايزه اي برا اين افراد در نظر بگيرم؟در اين زمينه حتمآ بهم كمك كنين!ممنون مي شم!خب حالا بريم سر اصل مطلب:

حتمآ همه ي شما در مورد طرح جديد مهران مديري خبر دارين!كه البته معلوم نيست قراره به صورت سينمايي ساخته بشه يا سريال!همون موضوع ۶۰۰ سال بعد در مريخ رو مي گم! براي اون كسايي كه از اين موضوع بي خبرن توضيح ميدم!نگران نباشين!ماجراي اين طرح داستاني اينه كه:در ۶۰۰ سال آينده خانواده اي براي ادامه تحصيل دخترشون تصميم مي گيرن به مريخ مهاجرت بكنن!اگه به من فقط داستان رو مي گفتن و ازم مي پرسيدن كه اين داستان رو قراره كي بسازه قطعآ مي گفتم مهران مديري!چون اين همه ابتكار فقط از همچين كسي بر مياد!ولي من يه چيزه ديگه مي خوام بگم!اين كه اين موضوع رو به يه صورت ديگه قبلآ در كارهاي مهران مديري ديدم!باهاتون شرط مي بندم كه هيچ كدومتون اينو كه  مي خوام بگم يادتون نيست!اين قضيه مربوط مي شه به مجموعه ي جنگ ۷۷ .البته به اوايل مجموعه!اگه يادتون باشه اوايل مجموعه اصلآ دكوري وجود نداشت و فقط مهران مديري و لاله صبوري روي دو تا صندلي نشسته بودن و پشتشون هم عكسي از داخل يه خونه بود.به همين سادگي!ولي با اون همه ابتكار تونست كلي بيننده جذب كنه!تو يكي از آيتم ها مهران مديري(رامين) و لاله صبوري(مريم) و يه دختر بچه حضور داشتند!و ماجراي داستان هم در ۳۰۰ سال آينده رخ مي داد.رامين و مريم و دختر بچه داشتند توي يك پارك راه مي رفتند كه يهو دختره مي گه:بابا!من بستني مي خوام!

رامين:بابا جون صبر كن بريم جلوتر برات مي خرم!

دختر:نه من همين حالا مي خوام(و شروع كرد به پا بر زمين كوبيدن)

خلاصه يه كم كه جلوتر مي رن به يه بستني فروش دوره گرد مي رسن.

رامين:آقا بستني چنده؟

بستني فروش:يك ميليون و پونصد هزار تومن!

رامين:آقا گرون مي گي!سر چهارراه ميگه يك ميليون و دويست هزار تومن!

بستني فروش:همينه كه هست!اگه نمي خواي برو از همون بخر.

رامين:حتمآ!من از گرون فروش چيزي نمي خرم!بياين بريم!

ولي دختر بچه اصرار مي كنه و باباش مجبور مي شه براش از همين مرد به قول خودش گرون فروش بخره!

خداييش جالب نبود؟من اون موقع انقدر برام اين موضوع جذاب بود كه همش بهش فكر مي كردم و هنوز كه هنوزه از ياد نبردم!تا اين كه موضوع ۶۰۰ سال بعد در مريخ رو شنيدم و فهميدم كه قطعآ اين سريال يا فيلم هم تا آخر عمر به يادم مي مونه!البته من ديگه قيمت هارو يادم نبود و الكي يه چيزي گفتم!شما هم منو ببخشين!منتظر نظرات شما عزيزان هستم!اين عكسم كه من عاشقشم تقديم مي كنم به همتون!


 

نوشته شده توسط شراره در سه شنبه دهم مهر 1386 ساعت 13:7 موضوع | لینک ثابت


خاطرات من ومهران(5)(آخرين قسمت)

سلام.چطورين؟ميدونم سؤال مزخرفي پرسيدم!آخه مگه مي شه آدم با شروع شدن سال تحصيلي خوشحال باشه؟البته من وقتي مدرسه مي رفتم اين حسو داشتم!نمي دونم شايد دانشگاه فرق بكنه!ولي در هر صورت تابستون و خوردن و خوابيدن و ... يه چيز ديگست! مطمئنم بيشتر تون با من هم عقيده هستين!البته به غير از بچه خرخونااااادر ضمن من از يه جهت ديگه هم ناراحتم!مي پرسين چي؟خب معلومه!چون خيلي از شما دوستاي گلم كه برام نظر مي ذاشتين دانش آموز يه دانشجو بودين و حالا ديگه كمتر وقت دارين كه به وبلاگم سر بزنين!اون وقت من به چه اميدي آپ كنم؟ولي بذارين قبل از اين كه ادامه ي خاطراتمو بگم ازتون يه قول بگيرم و اونم اينه كه حتمآ بهم سر بزنين!چون من فقط به خاطر شما مي نويسم!پس قول دادينااا!هر كي بزنه زير قولش نامرده!حالا بشنوين ادامه ي داستانو:

خلاصه من داشتم با كلي ذوق و شوق پشت صحنه رو نگاه مي كرديم و با كلي زحمت جلوي خودمو نگه مي داشتم كه سر بعضي قسمت ها نخندم!ولي خداييش فكر كنين اگه يه وقت كنترلمو از دست مي دادم و مي خنديدم چه برخوردي با من مي كردن؟!احتمالآ در اون صورت عمرآ روم مي شد بيام اينجا و اين همه بلبل زبوني كنم!خدا رو شكر كه اين اتفاق نيفتاد!وگرنه من با چه رويي تو چشماي مهران نگاه مي كردم!حالا بگذريم!راستي همون موقع بود كه من چشمم به رضا شفيعي جم افتاد و فهميدم كه قراره به جاي جواد رضويان بياد!آدم باحالي بود.چون هر چي مي گفتن ساكت!مي خوايم ضبط كنيم!از رو نمي رفت و يه بند حرف ميزد!هيچكي هم جرئت نمي كرد بيرونش كنه!من همين طور محو تماشا بودم كه شبنم بهم گفت كه مي خواد بره اتاق كناري و با چند نفر مصاحبه كنه!و بهم گفت كه من همون خا منتظرش باشم!منم از خدا خواسته قبول كردم و دوباره مشغول تماشا شدم!گروه مشغول فيلمبردازي سكانسي بودن كه باالاجبار بايد چراغ هارو خاموش مي كردن! با صداي ۳ ۲ ۱ چراغا خاموش شد!منم برا خودم يه گوشه اش مظلوم وايساده بودم!بعد از اين كه اون سكانس با موفقيت گرفته شد چراغارو روشن كردن!ولي....!چشمتون روز بد نبينه!من حاضر بودم اون لحظه هر چي دارم بدم ولي زمين دهن وا كنه و من برم توش!وقتي چراغا روشن شد من ديدم كه تو اتاق حدود ۵۰ ـ۶۰ تا مرد وايسادن و فقط من يكي اون وسط دخترم!واقعآ خجالت كشيدم!برا همين فوري فرار رو بر قرار ترجيح دادم و از اتاق زدم بيرون!ولي وقتي اومدم بيرون تازه فهميدم چه غلطي كردم!چون اتقدر هوا سرد بود كه نگو! ولي ديگه چي كار مي شد كرد؟نه مي تونستم برم تو اتاقي كه داشتن فيلم برداري مي كردن نه مي تونستم برم اون جايي كه شبنم داشت مصاحبه مي كرد! شما اگه جاي من بودين چي كار مي كردين؟ البته گفتنش الان كه راحت پشت كامپيوتر لم دادين خيلي راحته!بايد جاي من مي بودين!بالاخره براي جلو گيري از منجمد شدن مجبور بودم عين ديوونه ها اون جا قدم بزنم!البته اين تشبيه عين ديوونه ها زماني به فكرم رسيد كه با نگاه عواملي كه براي كاري از اتاق خارج مي شدن مواجه شدم!ولي چه مي شد كرد!خلاصه بعد از يه مدت كه به نظرم يه قرن اومد و ديگه نزديك بود گريه كنم خانوم ملك زاده از اتاق اومد بيرون و منو به همون اتاقي كه شبنم داست مصاحبه مي كرد دعوت كرد! واقعآ خدا پدر و مادرشو بيامرزه!بعد از اين كه مصاحبه تموم شد تصميم گرفتيم برگرديم كه يهو يكي از عوامل پريد تو اتاق و پرسيد كي مي دونه زمان دقيق پخش سريال كيه؟من واقعآ تعجب كردم!يعني اينا حتي زمان پخش سريالشونو هم نمي دونستن؟ولي تعجبم زماني بيشتر شد كه متوجه شدم فقط تو اون جمع اين منم كه اين اطلاعات مهمو دارم و با كلي افتخار كه انگار فرمول سخت ترين مساله ي رياضي رو بلدم زمان پخشو به اطلاع رسوندم!تازه اون وقت بود كه فهميدم گروه سازنده ي مجموعه ي باغ مظفر مي خوان براي اولين بار اين مجموعه رو دور هم و از تلويزيون ببينن! اون وقت بود كه فهميدم من چه قدر خوش شانسم!هنوز ۵ دقيقه هم از اون اطلاع رساني مهم من نگذشته بود كه همه ي گروه دور يه تلويزيون كوچيكه درب و داغون جمع شدن و با كلي اشتياق منتظر شروع سريال بودن!من و شبنم هم عين بيچاره ها دم در ايستاده بوديم و داشتيم به اين صحنه ي جالب نگاه مي كرديم!من كه فقط به مهران مديري كه به صفحه ي تلويزيون نگاه مي كرد ميخكوب شده بودم!همين موقع بود كه مهران مديري سرشو برگردوند و تازه متوجه ما شد و گفت:خانوما چرا دم در وايسادين؟بفرماين تو!بفرمايين! وااااااي!كدومتون مي تونه درك كنه من اون موقع چه حسي داشتم!يعني واقعآ حس مي كنم كه يه معجزه رخ داد كه من با مغز نيفتادم زمين!شايدم اين دست شبنم بود كه منو نگه داشت!در هر صورت مي تونم تا جرئت بگم كه اين يكي از قشنگ ترين لحظه هاي زندگيم بود! وقتي به خودم اومدم كه روي مبلي نشسته بودم و به جاي ديدن سريال به مهران مديري نگاه مي كردم!ولي اگه بدونين بازيگرا چه كيفي مي كردن از بازيشون و چقدر مي خنديدن!حتي سر صحنه هايي كه اصلآ خنده نداشت!اما اون قسمت از باغ مظفر براي من خاطره انگيزترين چيزي شد كه تا حالا ديدم!و همچنين اون روز يكي از بهترين روزها!ديگه بعد از ديدن سريال ما هم راهي خونه شديم و اون روز پر ماجرا تموم شد!و اين هم آخرين قسمت از خاطرات من ازپشت صحنه ي باغ مظفر!اگه فكر مي كنين كه از دست من و خاطراتم خلاص شدين كور خوندين!چون من بعد از اين مي خوام خاطراتمو از پشت صحنه ي شب هاي برره بنويسم!پس منتظر باشين و قول بدين كه عين دفعه ي قبل با نظراتون منو راهنمايي كنين!


 

نوشته شده توسط شراره در سه شنبه سوم مهر 1386 ساعت 17:30 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting